تبليغاتX
در کوچه های بیقراری

در کوچه های بیقراری

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

من بسی خشنود و سرخوش هستم از اینکه اعلام کنم که دیروز پُرُوِ لباسم بود و با سربلندی از این امتحانِ بسیار سخت و کشنده خلاصی یافتم! باشد که لاغری همیشه حکمفرما باشد. هر چند که همه مرا به سخره می گیرند زمانی که می گویم یک کیلو و نیم چاق شده ام چرا که اعتقاد دارند وزن 52 کیلو، به خودیه خود کم است. باری، من که گوشم بدهکار نیست!

اینم آخه شد شانس؟!! این چه وضعشه!؟ چرا یهو اینقدر طلا گرون شد آخه؟!!؟ ما هنوز حلقه نخریدیم:(( آخه چرا!؟!؟ به کدامین گناه؟!؟!

من خیلی از کلاسهای ایروبیک دوسم میاد! مخصوصا با مربیای که ما داریم!

هوایِ مشهد هم که دیوونه است! اون از هوای هفته قبل که اونقدر سرد بودش که آدم جرات نداشت از خونه بیاد بیرون و نه این دو سه روز که اینقده هوا خوب شده که میشه بدون لباس گرم رفت بیرون! انشاالله که هفته دیگه هم هوا همچنین خوب باشه. هر چند که دو رو بریهام (درست بید؟!)  اعتقاد دارند که روز نامزدیم به علت اینکه تهدیگ زیاد می خورم کاملا هوا خفن خواهد بود و رگبار و غبار صبحگاهیه فراوونی رو پیش بینی کردند. باشد که خدا بر ما رحم کناد!

میبینم که افتادم به مزخرفگویی و کسی هم نیست جلومو بگیره! تحملم کنین، خوب میشم!

در ضمن خواهرزاده گرامی فرمودند که عکسی که این کنار گذاشتم رو عوض کنم چرا که زشته. منم سعی کردم که یه عکسِ بهترتر پیدا کنم و اینجا بگذارم!

با اجازه رخصت!!

باقی بقایتان، جانم فدایتان!!

خـــــــــــــوب میشم!!! قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول:)

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 14  توسط آزاده  | 

از سه شنبه کلاسهای ايروبيک رو به منظور در هم کوبيدن کاسه کوزه اضافه وزنِ بدهنگام تا ۲۶ دی، شروع نمودم. لازم به توجه است که حدود ۵۰۰ گرم از آن روز وزن کم کردم اما هنوز ۱۰۰۰ گرم ديگر باقيست. باشد که ديو چو بیرون رود فرشته در آيد:)

دارم موجهای منفی رو از خودم دور ميکنم و سعی هم ميکنم که خودم هم کمتر موج منفی بفرستم. فوقِ فوقش اینه  که آرايشگر مورد نظر گند ميزنه به سر و صورتم و عکاس خانوم هم ميفرمايند که نميشه عکسها رو طوری روتوش کرد که قيافه آدمیزادانهای از شما در بياد. در نتيجه همه اينها، من نبايد در مراسمم برج زهرمار بشم که!! چون که خانواده خودمون که منو به قيافههای بسيار بدتر از اون ديدند،ميمونه خانواده داماد که اونها هم ميدونن که من آش خالهام! خورده نخورده پاشونم:)) (جناب همسر قرائت نفرمايند اين خط آخر رو!:))

مشکل ديگهای که من دارم اين هستش که وقتی صدای موزيک لزگی و يا بابا کرم بياد من هيچ مقاومتی نميتونم بکنم و ناخودآگاه شروع به رقص مینمايم. از طرفی چون من در اون شب خاص لباس خاصی هم به تن دارم نميتونم زياد عرض اندام کنم و واقعا دچار عقده بسيار بسيار بزرگ و ناراحت کنندهای ميشوم! چه بايد کرد؟!!!:(( هيـــــــــــــــــــــــــــــچ کی منو دوست نداره:((

 من با این همه مشکلهای بزرگ بزرگ چطور موجِ منفی در نوَکُنم؟!

پ.ن: هوای مشهد کمی بهتر شده!!!کمی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 18  توسط آزاده  | 

چه خوش گفت اخوان ثالثا:

 

 - سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

 به اكراه آورد دست از بغل بيرون

 كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

....

 

مشهد به طرز وحشتناکی سرده! سرد به معنای واقعيه کلام! کاش برف بياد!

از وقتی که جريان مراسم نامزدی پيش اومده من هر روز زيباتر از ديروز ميشم:( صورتم که اصلا جوش نداشت الان پر از جوش شده:( حدود 5/1 کیلو چاق شدم:( موهام مثل موی پيشی شده:( واسه خودم دلبری شدم که نگو و نپرس:(( تازشم الان سه روزه که دست راستم عليل شده و شده قوز بالا قوز! جونم براتون بگه که الان من يه عروس خانوم بسيار خوشگل و تو دلبرو هستم!

ديروز داشتم وبلاگ آبی مايل به بلو رو ميخوندم، کاملا درکش ميکنم. من هم شبا خواب (به عبارتی کابوس) ميبينم که رفتم آرايشگاه و ساعت ۵ عصره ولی هنوز نه کارِ موهام کامل شده و نه آرايش صورتم از طرفی هم ساعت ۶ برای آتليه وقت گرفتم و اگه سر ساعت نرم پولم ميسوزه:(( کابوس پشت کابوس:((

اصلا هيــــــــــــــــــــــــــــــــچ کی منو دوست نداره:((

کار يادبودها و ميز نامزدی رو به مزون نسپردم چونکه پول خون باباشون رو ميگيرن برای يه گل و بلبل و سنبلی که ميخوان رو ميز سمبل کنن. چنين شد که با دختر عموهام تصمیم گرفتیم که خودمون اتود بزنیم:)! اِندِ ديزاينر هستيم دیگه، چه کنیم؟:D

میدونم دلم برای این روزا تنگ خواهد شد، اما....

باز هم خواهم نوشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 21  توسط آزاده  | 

هوا شديدا سرده! فکر کنم از ديروز، مشهد سردترين شهر ايران بوده! بخاری که از دهن مياد بيرون قنديل ميبنده تو هوا:( کاش برف بباره شايد که سوز خشک هوا کمتر بشه!

درگير مراسم نامزدیام هستم. خيلی سعی کردم که زيره بارش نَرم، ولی نشد:( مامان دوست داشتن که چنين مراسمی برگزار بشه و منم که Just For You! گفتمو افتادم به بدبختی! انشالله بعد از ۲۶ام دی همه اين استرسهايی که الان دارم تموم ميشه و فکرم آزاد ميشه! جالبه که از روزی که پارچه به خياطی دادم برایِ پیراهنیه روز نامزدیم، دارم روز به روز چاقتر ميشم از بس که استرس دارم و میخورم:((!

امسال هم به روال سه سال گذشته به سازمان سنجش کمک کردم:( باز تنبلی کردم و درسمو نخوندم:(( تنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

 

زندگی هم کلی واسه خودش سخته!!!!

 

فعلن هميــــــــــــــــــــــــــــــن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 0  توسط آزاده  | 

میگم که پرشین بلاگ دیگه خیلی قدیمی و زوار در رفته شده! فکر کنم اینجا بهترک باشه!

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 20  توسط آزاده  |