تبليغاتX
در کوچه های بیقراری

در کوچه های بیقراری

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

 نمیدونم چرا این بلاگفای دیوونه بیشتر از 30 تا لینک قبول نمیکنه؟! یکی به من بگه چارهاش چیه!؟ برای اینکه بتونم لینک بیشتری بذارم باید از بلاگ رولینک استفاده کنم؟!

میخواستم به این وبلاگها لینک بدم، ولی نشد! تا پیدا شدنِ راه چارهای اینجا میذارمشون تا بعد درستش کنم:

 

1- [about blank]

2- فَلُ سَفه

3- آبی کوچک آرامش

4- مداد سفید

5- صفر مطلق

6- ولنتاین

7- نون جیم

8- دریا

۹- مینیماليده

 

هوای مشهد عالیه! بعد از دو سه ماهی که به خودم تعطیلی داده بودم، دوباره پیادهروی رو شروع کردم و واقعا تو این هوای مَلَس میچسبه. در حال رکورد شکستنم! مثلا مسیر خونه تا چهارراه دکترا رو که تا 3 ماه قبل 20 دقیقهای میرفتم، حالا 15 دقیقهای میرم! احساسِ سبکی میکنم. شاید به خاطرِِ این باشه که بار سنگینِ دو سه ماه پیش دیگه رو دوشم نیست!

از طرفِ دیگه دارم به زندگیه ابلوموفیام خاتمه میدم و خودمو جمع و جور میکنم تا به خیلی از کارهای نصفه و نیمه و کارهایی که در برنامم بوده و هنوز شروع نکردم سر و سامون بدم! برکتش که همیشه هست، ببینم حرکتش هم میاد یا نه؟!

من چون خیلی هیجانزده هستم واسه همین از کادوی ولنتاینی که گرفتم یه عکس انداختم و میذارمش اینجا که شما هم از دستخط همسر گرام لذت ببرید!

 

ولنتاین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23  توسط آزاده  | 

خوب!من هم به رسمی که مرسوم شده،اولین ماهگردمون رو به خودم و همسر گرامی تبریک میگم. باشد که از این ماهگردها زیاد داشته باشیم:)

الانم دیگه بیشتر از این اعصاب ندارم! پس فعلا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 1  توسط آزاده  | 

چند شبِ قبل، من و همسر گرامی داشتیم صحبت میکردیم، یهو همسر گرام طبعِ شعرشون باز شد و برام یه غزل سرودن که واقعا اونقده بداهه همشو پشتِ هم ردیف کرد که من کلی کیفول شدم! حالا هم میذارمش اینجا که شما هم استفاده کنید. فقط یه یادآوری بکنم که همسر گرام مشهدی نیست و مشهد هم زندگانی نمیکنه:)

 

من ندانستمو در چاه فتادم چون یوس (منظور حضرت یوسف است و برای رعایت قافیه "یوس" گفته شده . در اینجا "یوسف" ایهام هم دارد. )

تا که پیدا کنم اندر ته چاهی یک دوس (همان دوست است،باز هم کلمه صحیح فدای قافیه شده)

لیک دریافتم آنجا نبود دوست همی

تا که رفتم ز ته چاه رسیدم تا توس

سر برآوردم از آن چاه نگه کردم من

دیدم اندر بر آن شهر یه دختر بس لوس (اینجا هم به خاطر قافیه لطف نموده و منو لوس عنوان کردند!واقعا مرسی)

گفتم ای دختر خوشگل به چه نازت بخرم؟!

گفت من پول وَخواهم و نخواهم من بوس (این پول خواستن هم جریانی دارد که در حوصله اینجا نیست)

من بگفتم که به یک دل بخرم نازت را

که بیرزد برِِ جانانِ خودم بیش از توس

 

من واقعا به آقامان (به لهجه مشهدی بخونید) افتخار میکنم!:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 0  توسط آزاده  | 

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمیشود

 

دلم داره از هیجانِ انتظار از جاش در میاد! بعد از 19 روز میبینمت! بیصبرانه منتظر 4شنبه هستم!

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز میلرزد دلم، دستم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 0  توسط آزاده  | 

حلقه!

من اومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم بعد از يه غيبت نسبتا طولانی!

به سلامتی نامزدی تموم شد. همه چی عالی بود و خيلی هم خوش گذشت. تا صبحِ سحر زديم و رقصيديم و کلی کيفول شديم و اين بزن و بکوب ميخواست تا ۷ شبانه روز ادامه پيدا کنه که متاسفانه روز بعد از مراسم نامزدیمون زندايیايم فوت کردند و برناممون بهم ريخت. البته جای شکرش کاملا باقيست که روز قبلش فوت نکردند و گرنه معلوم نبود که چی ميشد.

صبح روز نامزدی عقدِ سرِ حضرت کرديم. خوب، چی بگم؟! حس بسیار بسیار قشنگیه! اینکه با یه مردی که تا نیم ثانیه قبل نامحرم بودی با یه کلمه محرم میشی و سِحرِ اون لحظه میشی. لحظهای که خیلی قشنگه و آسمونیه و نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابِه! بعد از اینکه خطبه عقد تموم شد، هر دو خانواده زدن زیرِ گریه! من و یوسف هم نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم و پا به پای همه گریه کردیم!! ( حالا بین خودمون باشه ها ولی فکر کنم هر دو خانواده خوشحال بودند که از دست بچههای جینگولشون خلاص شدند و گریه گريهی راحتیِ خیال بوده:)) )

شناسنامم هم خیلی خوشگل شده. اسمِ همیشه عزیزم بهش اضافه شده و این یعنی، همه جوره مالِ همیم!

اصلا بهتون بگم که زندگی یه جورِ دیگه شده، قشنگ شده، شفاف شده!

اگه این حس که تا 8-9 ماه دیگه از مامان جدا میشم و از خونه پدریم میرم برای همیشه، تمومی داشت دیگه همه چی به معنای واقعی کلام عالی میشد. مامان هم بابتِ همین قضیه خیلی ناراحتن. همش میگن من بدون ته​​تغاریم چیکار کنم؟! اینم از بدیهایِ شر و شور بودنه دیگه:(

جدایی از مامان خیلی برام سخته! برای منی که این 25 سال روهمش با مامان بودم و فقط زمانی از هم دور بودیم که به مدت یه ماه رفته بودند مکه!

اینجوریاس دیگه زندگی!

یادم رفت بگم که حلقهام رو هم خیلی دوست دارم! دقیقا همون چیزی بود که میخواستم. یه رینگِ ساده با 5 تا برلیان کوچولو! عکسش هم، همونیه که اون بالاست:)       

 

What Season Are You?!!

You Are Spring!

Hopeful
Playful
Sweet
Fresh
Airy


+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 16  توسط آزاده  |