تبليغاتX
در کوچه های بیقراری

در کوچه های بیقراری

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

اول اینکه خیلی ببخشید کمی تا حد زیادی تنبل شدم در آپدیت کردن.

راستش آخرِ هفته دیگه میخوام برم تهران پیش همسر گرام و از اونجا هم خونهی مامان و بابای همسر عزیز  که توی شهری هستش که حدود 3-4 ساعتی با تهران فاصله داره و به قول معروف پاگشا کُنندم:). از طرف دیگه تهران رفتنمون به اتفاق خانواده برای امر دیگهای هم هستش که کاملا خیره، میخوام خواهر شوور بشم و از این حرفا!

بعدش اینکه من باز سخت درگیر لباس خریدن و این حرفا هستم و امری مسخرهتر از خرید کردن در این دنیا وجود نداره!

بعد از مدتها دارم آلبوم "شب نیلوفری – ابی" رو گوش میدم و خاطرات خوبی که از سال 82 دارم برام زنده میشه. نوســـــــــــــــــــتالوژی....

دلم برای وبلاگ قدیمیم که درِش دو سال و نیم نوشتم تنگ شده. و باز هم نوســــــــــتالوژی ...

دلم یه قالب جدید میخواد، اما حوصلشو ندارم که بشینم با کد ها سر و کله بزنم.

یه سری میزنم به سایت آریا و میبینم که اثری ازش نیست و یادم میاد که فقط برای دو سال شارج کرده بودمش، اولین سایتی بود که طراحی کردمش. اواخر سال 82، و بی انصافها پولمو خوردن و ندادن. و نوســــــــــــــــــــــــــتالوژی ادامه داره...

فردا صبح باید برم دارایی، آخرین مهلت برای پرداخت مالیاتمون. شاید آخرین کاری که برای شرکتآمارپویان شرق خواهم کرد. یادش به خیر، چه زمانی رو در اونجا با شرکا گذروندیم. شیده، پگاه، آزاده، آقای عظیمایی!!! متاسفانه حالش نیست که برم و تغییراتی رو در سایت بدم و اسم خودم و آزاده رو پاک کنم! و نوســـــــــــــــــــــتالوژی اعصابِ آدمو خط خطی میکنه..

"دینگو" که سگ عطیه(خواهرزادهام)است، مریضه و من براش ناراحتم. آخه طفلکی خیلی سگه یعنی اینکه از نژاد"German shepherd" ها است و کلی پاچه گیره اما الآن فلج شده و حتی پارس هم نمیتونه بکنه:( حیوون زبون بسته!

زده به سرم!!

فکر کنم باید ابی رو خفه کنم!

 

...تحمل کن عزیز دل شکسته

تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریهی من

به یاد دلخوشیهای فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست

هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده توست

صدایی از من عاشق اگر هست...

 

پ.ن۱: الان رفتم تو وبلاگ قدیمیم و یه سری به لینکهای بغلیش زدم،شانسی روی زاغارت کلیک کردم و دیدم که دوباره شروع کرده به نوشتن. وبلاگ قشنگیه

پ.ن2: تو آرشیو عکسام گشتم و عکس کوچیکیه دینگو رو پیدا کردم. ببینین چه سگیه! خیلی خفنه نه؟! اینجا دو سه ماهش بود!

پ.ن3: یه لینک باحال دارم، اما روم نمیشه بذارمش! شرمنده!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 15  توسط آزاده  | 

به سلامتی تعطیلات هم تموم شد. اولین روز کمی قاط زده بودم ولی خوشبختانه به کمک همسر گرام و خانواده هر دو طرف آروم گرفتم و تموم شد! انگار به نیت سال سگی باید پاچه می​​گرفتم! اصولا جوگیری هم بد دردیه!

از روز اول سال خونمون شلوغ بود. روز اول که داداشم طبق سالهای گذشته نذرش رو به جا آورد. شوله نذری در خونه پخش کردیم. البته شولهای که من میگم فقط در مشهد هستش یه چیزیه تو مایههای حلیم با کمی فرقِ زیاد. با دارچین و شکر می خورنش و خیلی هم خوشمزه است. از روز دوم هم روضه مامان شروع شد. چندین سال هستش که در دهه آخر ماه صفر ادا میشه. از روز سوم هم، همسر گرام به همراه خانواده اومدن مشهد تا صبح 11 فروردین.

تعطیلات بسیار عالیای بود. بهترین فرصتی بودش که با همسر گرام و خانوادش بیشتر آشنا بشم:)

متاسفانه هر جا که رفتیم یادم میرفتش که دوربین دیجیتال رو همراه خودم ببرم و شکارِِ لحظهها بکنم!

به جای 13 هم 2-13 رو به در کردیم.

طبیعت فوق العاده زیبا شده. حتما از این هوای خوب و مناظر بکر استفاده کنین. فرصت خوبیه برای دوباره زنده شدن و جوون شدن.

راستی شنبه هم تفلدم بودش و وارد 27 سالگی شدم، 26 هم تموم شد:( کلی پیر و فرتوت شدم:))

واااااااااااااای! یادم رفت گندِ بزرگی که در محضر مادر شوورم انجام دادم رو تعریف کنم:))

شب سومی که خونمون بودند. من مقدمات شام رو آماده کردم. اتفاقا اون شب شوله داشتیم به همراه یه سری مخلفات دیگه. همه چی رو سر سفره گذاشتم به اضافه دارچین. من و بقیه اهل و عیال خونوادهی خودم شوله نخوردیم به غیر از داداشم! شام خوردبم و سفره جمع شد و من هم مشغول شستشو در آشپزخونه بودم و خواهرم داشت وسایل رو جمع و جور میکرد، داشت دنبال ظرف دارچین میگشت. یه ظرفی رو بهم نشون داد و پرسید همینه؟! گفتم آره! درشو باز کرد و برای اطمینان بوییدش، دیدم چشاش گرد شد و گفت آزاده این که کاکائوئه!!! ظرف رو گذاشتم تو سینک و با چشای دو برایر گرد شده، گفتم مطمئنی؟! گفت: آره به خدا!!! یهو هر دو زدیم زیر خنده و غشیده بودیم:)) مامان اینا که صدامون رو شنیدن، پرسیدن چی شده؟! و خواهرم جانفشانی کردش و گفت به جای دارچین کاکائو آوردم!! ( البته من خودم پیش همه اعتراف کردم که شاهکار من بوده:)) ). هیچی دیگه! بعدش تحقیق به عمل اومد که مادر شوورم خودش فهمیده بوده و به رو نیاورده:)). آدم گند بزنه هر چقدر دلش میخواد اما پیش خانواده شوورش دیگه واویلاست! اندِ گاف هستم دیگه، مادر شوور، آشنا، غریبه نمیشناسم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 13  توسط آزاده  | 

حذف شد!!!

 

... باشه زمونه، با آزاده هر که در افتاد ور افتاد! حالمو میخوای بگیری؟! من بیشتر حالتو میگیرم، حالا ببین!

پ.ن: بعد از تمام این تفاصیل سال نو مبارک و ایامی به کام در این سال سگی داشته باشین! عیدتون هم مبارک باشه! کاری هم به اینکه " امسال شیعیان عید ندارند" ندارم! چون من تمام احکام عیدانگی را به جا آوردم و خواهم آورد تا جان در بدن دارم! اصولا من الان پاچه می گیرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 2  توسط آزاده  |