تبليغاتX
در کوچه های بیقراری

در کوچه های بیقراری

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

فردا یوسف میاد مشهد و من کلی ذوق مرگم! بعدشم، بعد از دو سه روز من میرم به تهران در نتیجه یوسف ذوق مرگه:))

1- به سلامتی نتایج کنکور کارشناسی ارشد هم اعلام شد، البته من هیچ انتظار نداشتم که مجاز به انتخاب رشته باشم، ولی انتظار هم نداشتم که با یکی دو روز خوندنِ درس نمونهگیری، آمار کاربردی رو خوب بزنم در حدی که به قبولیم در کنکور سال 86-85 امیدوار بشم:) بابا نابغه!! اما آمار محض و ریاضی رو شدیدا گند زدم:( اشکال نداره، برای من آمار کاربردی مهم بود! زبان رو هم اونجور که از خودم انتظار داشتم، خوب نزده بودم!

2- و اما فیلتر!! این مساله بغرنج بشریت ایرانی:( قبلنا با کارت آفتاب میشد به همه سایتهای فیلتر شده سر زد بدون هیچ مزاحمتی، اما الان آفتاب از بقیه آی.اس.پیها در مشهد بیشتر به فیلترینگ پرداخته. باید دَمِ البرز رو داشت که حداقل فیلترینگش کمتر که نشده  بیشترم نشده! وقتی رو لینک یه سایتی کلیک میکنی و با هزار ذوق و شوق منتظر میمونی که صفحههه باز بشه ولی به جاش یه صفحه سفید میبینی که روش با فونت آبی نوشتن: " مشترک گرامي: دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد " مترادف با اینه که " ای عوضی، چون عقلت نمیرسه که به چه سایتی بری، چه سایتی نری، ما بالاجبار(!) در ش رو تخته کردیم! و ..." آنچنان به آدم بر میخوره که حد و حساب نداره! عوضی خودتونین، ای ^^!&^#)*&^%$#@!%%%%^&*!$#×\[ً]ٍ تازشم گوسپند هم خودتونین!

و اما دی داد خوب نوشته:

" زین پس به جای واژه ی غریب و عجیب و خفیف و سخیف و عفیف فیل-تر بفرمایید چس-فیل. هر چند که با این فیلتر سرعت اینترنت چند برابر شده است، چون ملت دیگه توی ارکوت و فرتوت و سکستوت و فلیکر چرخ نمی زنن. و بر روی ترهای ( چس ) فیل آدم می تونه اسکی کنه و با حداکثر سرعت قهوه ای بشه. زنده باد تمام کسانی را که کاپشن های قهوه ای می پوشند و چای می نوشند و دیش جمع می کنند و در روزهای شنبه جلسات عفاف می گیرند. "

پسر شجاع هم انزجارشو اینجوری بیان کرده: "...تنها کاري که فعلا به ذهنم رسيده زدن اون تابلوي انزجار در سمت چپ وبلاگه. لعنت بر پارس‌ان‌لاين! لعنت بر فيلترينگ! "

اصلا من اعصاب معصاب ندارم!

3- در راستای ازدواج، آدم مجبور به کارایی میشه که تا قبل از اون فکر به این دسته کارا باعث عذاب الیم و کابوس و ... میشه. ازجمله این عذابها آشپزیه:( کاری که در گذر عمر پر عزتم انجام ندادم که امروز به علت نگرانیه مامانم از اینکه دخترش رو برگشت میزنن، به سرپرستیه خودِ مامان، انجام دادم! یه تهچینی درست کردم که بیا و ببین، اونقده لذیذ شده بود که انگشت به دست هیچکدوم از اعضای خونواده نموند!! ما اینیم دیگه! اما حقیقتا آشپزی از هر کاری سخت تره!

4- به توصیه خواهرزاده گرام، سرکار عالیه، عطیه خانوم، در حال گوش جان سپردن به آهنگهای Dido هستم. خوب! از اونجایی که سلیقهء من و عطی شبیه هم هست، خوشمان آمد، مخصوصا از این آهنگش:

 

I know you think that I shouldn't still love you,

Or tell you that.

But if I didn't say it, well I'd still have felt it

where's the sense in that?

 

I promise I'm not trying to make your life harder

Or return to where we were

 

I will go down with this ship

And I won't put my hands up and surrender

There will be no white flag above my door

I'm in love and always will be

…..

 

“White Flag-Dido”

راستی از آلبوم جدید "ابی" آهنگ " پروانه ای در مشت" خیلی قشنگه!

5- عکس بالا باز از شاهکارهای خودمه!! شئونات کپی رایت را رعایت فرمایید، لطفا!

6- یه شب مهمون خونه عطی اینا بودم، کلی از دینگو که در چند تا پست قبل ازش صحبت کرده بودم عکس گرفتم. این یکی که به معاهده عطی و دینگو معروفه رو با کلی زحمت گرفتم، چون همینکه عطیه بهش نزدیک میشد میخواست لیسش بزنه و ابراز محبت کنه بهش. این یکی رو هم زمانی ازش گرفتم که تا عطی رو دید، خودشو رو زمین ولو کرد که عطیه مورد محبت قرارش بده و ناز و نوازشش کنه! اما عجب سگه بی ادبیه! هنوز که هنوزه با وجود اینکه کلی بهش غذا دادم که با من هم دوست بشه، بازم که منو میبینه پارس میکنه:(

7- آقای عظیمایی برام کامنت گذاشته بودن که " از پست های پشت سر هم و لینک های روزانه معلومه که ترک عادت ...;) رفیق بد و ذغال خوب هم بی تاثیر نیست مسلماَ! دوباره شدیدا معتاد شدم، حقیقتا:(

در مورد فکر کردن زیادِ من به مرگ هم راست گفتین، 99% درسته!! با توجه به تئوریه شما، امیدوارم که شما هم زیاد به این مساله فکر کنین:)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 15  توسط آزاده  | 

و این هم مرگ...

 

دور گودال چهارگوش تنگ جمع شده بودند و دستهاشان را جایی گذاشته بودند تا زیادی نباشد. به درون گودال نگاه میکردند. خطر از بیخ گوششان گذشته بودند و حداقل حالا نوبتشان نبوده است. هر کسی انگار زیر پایش را نگاه میکند قصد دارد زودتر گودال را پر کنند و از آنجا دور شود. با نوک پاهایشان نم نم خاک را سرازیر میکنند توی قبر. همه اشان میدانستند که پیر ها زودتر میمیرند. ولی او كه مرد جوان بود. به نوبت به ذهنشان خطور کرد که خدا خوب ها را زودتر میبرد. مگر بد بودند؟ بعد به ذهنشان خطور کرد خدا بدها را نگه میدارد تا مکافات اعمالشان را همین جا ببینند. انگار فرصتی برايشان باقی بود. شاید کمی راضی کننده بود. فاتحه ای تند تند خواندند ولی بعد دوباره ارام خواندند تا دیگران هم برایشان آرام بخوانند. بعد فکر کردند و صحیحش را آرام خواندند تا دیگران صحیحش را بخوانند. بعد چند بار دیگر خواندند تا دیگران برایشان چند بار دیگر بخوانند. هر کسی دور وبرش را نگاه میکرد و مغموم تر نشان میداد. چه کسی اولین نفراز آن جمع جدا میشود؟ این سوالی بود که دست آخر به ذهنشان رسید. و فاتحه ی آخر همه را از آنجا تاراند و هر کسی به سمتی رفت.....

 

 و این هم دقیقا چیزی بود که در متن قبلیم در موردش نوشته بودم!لینک از تیگلاط بودش

راستی پیوندهای روزانه رو هم راه انداختم.خالی از لطف نیست دیدنشون

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 18  توسط آزاده  | 

من برای تو میخونم

هنوز از این ور دیوار

هر جای گریه که هستی

خاطره​هاتو نگه دار

تو نمیدونی عزیزم حال روزگار ما رو

توی ذهن آینه بشمار

تک تک آرزوها رو

خورشید رو از ما گرفتند

شکر شب، ستاره پیداست

....

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

...

 

دارم سیاوش قمیشی گوش میدم، یاد شبهایی که با این آلبوم در سال 82 به صبح رسوندم به خیر! مهر ماه سال 82، تا خودِ صبح بیدار مینشستمو این آلبوم رو گوش میدادم! از شدت فکر به دیوونگی میرسیدم، 24 ساعت بی هدف آنلاین بودم و ....، خدا رو شکر که اون شبهای پر تنش تموم شد و به آرامشی که تا اون موقع مزه نکرده بودم رسیدم و زندگیم رنگ دیگه​ای به خودش گرفت. شکرت خدا جون!

این روزها مثل دیوونه​ها همش به مرگ و چگونه مردن فکر میکنم. به هیچ عنوان نمیتونم با هاش کنار بیام، مثل بختک افتاده به جونم:( بعد از دیدن داییم که به اون حال اسفناک افتاده، این فکر بیشتر در من تشدید شده. داییم از اون مرد سالارهای وحشتناک بود در زمان خودش که کسی رو حرفش نمیتونست حرف بزنه، خلاصه کلام اینکه خیلی خشن بود، 2-3 سال پیش سکته مغزی کردش که یه کم بی​حالش کرده بود، اما اوایل عید امسال سکته دیگه​ای کرد که کلا حافظه کوتاه مدتش رو از بین برد و حافظه بلند مدتش هم کمی تا قسمتی دست خورده:( چند روز قبل اومده بود خونمون، مردی که من شخصا ازش کمی ترس داشتم مثل بچه​های کوچولو شده بود، تمام درها و پنجره​ها رو مجبور شدیم قفل کنیم که یه وقت نره بیرون:( توی خونه سرگردون بود! حرفهای بی​ربط میزد که مجبور بودیم همه رو تایید کنیم و ..... یجورایی خیلی هولناکه این قضیه برام! عقل درست حسابی که ندارم، به جای اینکه این روزها رو به خوشی بگذرونم مثل این " علی با غم​ها" افتادم گوشه خونه و نیهیلیست بازی از خودم در میکنم:( خدا جون، داداشم راست میگه همیشه که پینوکیو آدم شد ولی آزاده آدم بشو نیست! آخه تقصیر من چیه؟!

این چند روز هوای مشهد خیلی گرم بود. این چند روز همش سر درد داشتم.، تا حالا این مدل سر درد رو تجربه نکرده بودم:( فکر کنم از نشانه​های بالا رفتن سن باشه!

کلاسهای ایرو بیک همچنان ادامه داره، چهار ماهه که مقاومت کردم و دو در نکردمش:) موفقیت بزرگیه!

عکس بالا از هم از هنرهای منه! یه پا عکاسم واسه خودم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 14  توسط آزاده  | 

چهارشنبه از سفر برگشتم.

حرف واسه گفتن، خاطره برای تعریف کردن، شادی برای قسمت کردن، درد برای بازگو نکردن زیاد دارم ولی حوصله برای دل دادن و بازی با کلمات ندارم. انگار اون یه ذره احساس برای ثبت لحظهها از من گرفته شده.

کابوس جنگی که در هر محفلی که میری ازش صحبت میشه، قیافه نحسی که شده تصویر دیفالت در شبکههای ایران و گرانی و تورم و ...، امید به زندگی جدیدی که شروعش نکردیمو در من کم میکنه.

سفر خوش گذشت. دل کندن سختتر از دفعات قبل بود و من هر دفعه که میرم تهران بیشتر از قبل از زندگی در این شهر درندشت که کسی کسی رو نمیشناسه میترسم و بیشتر از قبل مایل به این میشم که زندگی جدیدمو زودتر شروع کنم.

عکس بالا رو در راه برگشت از زنجان به تهران گرفتم! از سایه خودم و یوسف:) قشنگه نه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 20  توسط آزاده  |