تبليغاتX
در کوچه های بیقراری

در کوچه های بیقراری

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ!

 متاسفانه در کمتر از یه هفته دو نفر از اقوام نزدیک دار فانی رو وداع گفتن! حالی برای نوشتن نیست!

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 14  توسط آزاده  | 

از دیدن عکسها و خوندن گزارشهای مربوط به "تجمع مسالمتآميز زنان در اعتراض به قوانين زن‌ستيز" حالم بدجوری گرفته شد:(

لای انگشت‌های همه‌مان خودکار گذاشته‌اند!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 2  توسط آزاده  | 

...

هان ای عقاب عشق

از اوج قله‌های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم‌انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد

آن بی ستاره‌ام که عقابم نمی‌برد

 

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و زندگی

با اینکه ناله می‌کشم از دل که :

                      آب...آب...

دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

فریدون مشیری

 

خیلی بیشتر از یه ماهه که آپدیت نکردم، این مساله علاوه بر اینکه میگه تنبل شدم، اکانت نداشتم، مشهد نبودم یه چیزه دیگه‌ای هم میگه و اون هم اینکه هر زمانی که بخوام اعتیادمو به اینترنت ترک کنم، میتونم و این خیلی خوبه!

زندگی در جریانه، گهی پشت به زین و گهی زین به پشت! با هم خوشیم، درگیر میشیم، گاهی من بادمجون زیر چشاش میکارم، گاهی اون میزنه فک و دهنمو با هم میاره پایین:( کاریش نمیشه کرد زندگیه دیگه!

اکانت شبانه دارم، به وبلاگهایی که دوست دارم سر میزنم و از حال و روزگارشون دورا دور خبردارم ولی به سایتهای خبری سر نمیزنم، نمیدونم چه خبره! اینجوری بهتره! فقط جریان کاریکاتور و اینا بودش که در جریان هستم، اونم به این خاطر که روز اولی که تحصن شد در دانشگاه تهران، به تنهایی در خیابون انقلاب مشغول گشتیدن در بین کتابا بودم. جماعت اون سمت خیابون ( روبروی دانشگاه ) وایستاده بودن و متعجب از هم میپرسیدن که باز چی شده؟! هیچ کی خبر نداشت، منم خوب مسلما! بعدش از طریق دوست همسر گرام فهمیدم! خوب!! بعدش در جریان هستم که یاشار قاجار، دبیر انجمن پلی تکنیک و عابد توانچه دانشجوی فعال سیاسی و عضو شورای مرکزی انجمن پلی تکنیک رو هم دستگیر کردن و تا جایی که میدونم خبری ازشون نیست هنوز. اینا رو هم به واسطه یوسف که بچه‌های پلی تکنیک رو میشناسه، میدونم:D خدا به خیر کناد!

تعطیلات رو با شعرهای " پر کن پیاله را " و " کسی به در نمی زند- هوشنگ ابتهاج" (فکر کنم اسم شعرش همین بود) با یوسف به سر کردیم با صدای فوق العاده " محمدرضا شجریان" و گروه نوازنده فوق‌‌العاده‌اش!!

 

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی‌زند

...

 

سه شبه که من و خواهرم خونه تنهاییم، البته درستش اینه که بگم من تنهام، آخه همشیره عزیز از ساعت 6:45 صبح تا 6 عصر سر کار می‌باشند و بعدش هم که میاد میگیره میخوابه:( و من با در و دیوار و البته جناب تلفن گذر ایام می‌کنم. اینو گفتم که بگم امروز برای اولین بار در عمر ناقابلم بدون حضور ناظر آشپزی کردم، ماکارونی درست کردم تــــــــــــــــــــــــوپ!! فقط ربش کمی کم بود و مثل ماکارونیای مامان ازش روغن نمیچکید! دارم کم کم با این حقیقت مسلم کنار میام که برای ادامه حیات خودم و همسر گرام مجبورم آشپزی کردنو یاد بگیرم و در سنگر آشپزخانه هم رخی بنمایانم، باشد که رستگار شوم! فردا هم قراره پلو درست کنم اما مشکل اینجاست که هنوز بلد نیستم خورشت بپزم:(

بعدش اینکه داشتم این پست نگار عزیز رو میخوندم، بس به دلم نشست. واقعا چرا این ذهنیت رو بعضی خانوما دارن که ازدواج کردن نشانه ضعفه؟! شاید بعضی از خانومها فقط به این خاطر ازدواج می‌‌کنن که یه پشتیبان داشته باشن برای قائم شدن که این هم به خاطره ضعف شخصی و تربیت اشتباهیه که از اول بعضی خانواده‌ها بالاخص سنتیاش میکنند. به نظر من تصمیم برای ازدواج یعنی شروع یه مبارزه، انجام یه ریسک، قدرت انتخاب، آماده شدن برای مقابله با حوادثی که در نتیجه دو تا شدن بوجود میاد و مشارکت برای حفظ و تداوم زندگی خودت و همسرت، یعنی بدون محابا فکرت، احساست و نه روحت رو با کسه دیگه‌ای شریک کنی و شریک بشی برای همه زندگی همسرت با خوبیا و بدیاش، رو به سوی تکامل، اینا و هزار تای دیگه یعنی قدرت و روحیه مبارزه حویی! شاید بگین من زیادی گرمم ولی یه کم که به مساله "ازدواج" عمیق‌تر فکر کنین همه اینا رو به عینه میبینین!

اینا رو گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم:))

وایییییییییی یاد رفت بگم که همسر گزام برام ۳ تا کارتون آورده بود. عروس مرده، نمو، جوجه کوچولو. فقط عروس مرده رو وقت نشد ببینیم. Chicken Little  که معرکه بود، از مهر ماه 1384 که تو روزنامه ارتباط عکسشو دیدم عاشقش شدم از بس که ماهه تا بالاخره این هفته دیدمش! بعدشم از بس که یوسف رو کچل کردم، یکشنبه که رفته بودیم پروما، چون عروسکشو پیدا نکردیم به عنوان پیش درآمد جاسوئیچی‌اش رو برام خرید:) قرار شد که عروسکشو بعدا بخره! من خیلی راه دارم تا بزرگ بشم!!

هوس یه مهمونیه توپ کردم، دوستام باشن و دختر عموهام و تا خود صبح بزنیم و برقصیم و تو سر و کله هم بزنیم و یه دلی از عزا در بیارم و در بیاریم! دلم که پوکید:( آییـــــــــــــــییی شیده و پگاه! که مثل دزدا میاین اینجا و بدون گذاشتن اثر انگشت میرین، با شماها هم هستما!! ردیفش کنین!

خوب دیگه! زیاد نوشتم. آب‌بندی کردم تا یه ماه دیگه! خوش باشید!

پ.ن: دقت کردین که چقدر "یوسف، یوسف" کردم؟! گرمیم! نامزدیم! به روم نیارین، خجل میشم:D

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 8  توسط آزاده  | 

فردا یوسف میاد مشهد و من کلی ذوق مرگم! بعدشم، بعد از دو سه روز من میرم به تهران در نتیجه یوسف ذوق مرگه:))

1- به سلامتی نتایج کنکور کارشناسی ارشد هم اعلام شد، البته من هیچ انتظار نداشتم که مجاز به انتخاب رشته باشم، ولی انتظار هم نداشتم که با یکی دو روز خوندنِ درس نمونهگیری، آمار کاربردی رو خوب بزنم در حدی که به قبولیم در کنکور سال 86-85 امیدوار بشم:) بابا نابغه!! اما آمار محض و ریاضی رو شدیدا گند زدم:( اشکال نداره، برای من آمار کاربردی مهم بود! زبان رو هم اونجور که از خودم انتظار داشتم، خوب نزده بودم!

2- و اما فیلتر!! این مساله بغرنج بشریت ایرانی:( قبلنا با کارت آفتاب میشد به همه سایتهای فیلتر شده سر زد بدون هیچ مزاحمتی، اما الان آفتاب از بقیه آی.اس.پیها در مشهد بیشتر به فیلترینگ پرداخته. باید دَمِ البرز رو داشت که حداقل فیلترینگش کمتر که نشده  بیشترم نشده! وقتی رو لینک یه سایتی کلیک میکنی و با هزار ذوق و شوق منتظر میمونی که صفحههه باز بشه ولی به جاش یه صفحه سفید میبینی که روش با فونت آبی نوشتن: " مشترک گرامي: دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد " مترادف با اینه که " ای عوضی، چون عقلت نمیرسه که به چه سایتی بری، چه سایتی نری، ما بالاجبار(!) در ش رو تخته کردیم! و ..." آنچنان به آدم بر میخوره که حد و حساب نداره! عوضی خودتونین، ای ^^!&^#)*&^%$#@!%%%%^&*!$#×\[ً]ٍ تازشم گوسپند هم خودتونین!

و اما دی داد خوب نوشته:

" زین پس به جای واژه ی غریب و عجیب و خفیف و سخیف و عفیف فیل-تر بفرمایید چس-فیل. هر چند که با این فیلتر سرعت اینترنت چند برابر شده است، چون ملت دیگه توی ارکوت و فرتوت و سکستوت و فلیکر چرخ نمی زنن. و بر روی ترهای ( چس ) فیل آدم می تونه اسکی کنه و با حداکثر سرعت قهوه ای بشه. زنده باد تمام کسانی را که کاپشن های قهوه ای می پوشند و چای می نوشند و دیش جمع می کنند و در روزهای شنبه جلسات عفاف می گیرند. "

پسر شجاع هم انزجارشو اینجوری بیان کرده: "...تنها کاري که فعلا به ذهنم رسيده زدن اون تابلوي انزجار در سمت چپ وبلاگه. لعنت بر پارس‌ان‌لاين! لعنت بر فيلترينگ! "

اصلا من اعصاب معصاب ندارم!

3- در راستای ازدواج، آدم مجبور به کارایی میشه که تا قبل از اون فکر به این دسته کارا باعث عذاب الیم و کابوس و ... میشه. ازجمله این عذابها آشپزیه:( کاری که در گذر عمر پر عزتم انجام ندادم که امروز به علت نگرانیه مامانم از اینکه دخترش رو برگشت میزنن، به سرپرستیه خودِ مامان، انجام دادم! یه تهچینی درست کردم که بیا و ببین، اونقده لذیذ شده بود که انگشت به دست هیچکدوم از اعضای خونواده نموند!! ما اینیم دیگه! اما حقیقتا آشپزی از هر کاری سخت تره!

4- به توصیه خواهرزاده گرام، سرکار عالیه، عطیه خانوم، در حال گوش جان سپردن به آهنگهای Dido هستم. خوب! از اونجایی که سلیقهء من و عطی شبیه هم هست، خوشمان آمد، مخصوصا از این آهنگش:

 

I know you think that I shouldn't still love you,

Or tell you that.

But if I didn't say it, well I'd still have felt it

where's the sense in that?

 

I promise I'm not trying to make your life harder

Or return to where we were

 

I will go down with this ship

And I won't put my hands up and surrender

There will be no white flag above my door

I'm in love and always will be

…..

 

“White Flag-Dido”

راستی از آلبوم جدید "ابی" آهنگ " پروانه ای در مشت" خیلی قشنگه!

5- عکس بالا باز از شاهکارهای خودمه!! شئونات کپی رایت را رعایت فرمایید، لطفا!

6- یه شب مهمون خونه عطی اینا بودم، کلی از دینگو که در چند تا پست قبل ازش صحبت کرده بودم عکس گرفتم. این یکی که به معاهده عطی و دینگو معروفه رو با کلی زحمت گرفتم، چون همینکه عطیه بهش نزدیک میشد میخواست لیسش بزنه و ابراز محبت کنه بهش. این یکی رو هم زمانی ازش گرفتم که تا عطی رو دید، خودشو رو زمین ولو کرد که عطیه مورد محبت قرارش بده و ناز و نوازشش کنه! اما عجب سگه بی ادبیه! هنوز که هنوزه با وجود اینکه کلی بهش غذا دادم که با من هم دوست بشه، بازم که منو میبینه پارس میکنه:(

7- آقای عظیمایی برام کامنت گذاشته بودن که " از پست های پشت سر هم و لینک های روزانه معلومه که ترک عادت ...;) رفیق بد و ذغال خوب هم بی تاثیر نیست مسلماَ! دوباره شدیدا معتاد شدم، حقیقتا:(

در مورد فکر کردن زیادِ من به مرگ هم راست گفتین، 99% درسته!! با توجه به تئوریه شما، امیدوارم که شما هم زیاد به این مساله فکر کنین:)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 15  توسط آزاده  | 

و این هم مرگ...

 

دور گودال چهارگوش تنگ جمع شده بودند و دستهاشان را جایی گذاشته بودند تا زیادی نباشد. به درون گودال نگاه میکردند. خطر از بیخ گوششان گذشته بودند و حداقل حالا نوبتشان نبوده است. هر کسی انگار زیر پایش را نگاه میکند قصد دارد زودتر گودال را پر کنند و از آنجا دور شود. با نوک پاهایشان نم نم خاک را سرازیر میکنند توی قبر. همه اشان میدانستند که پیر ها زودتر میمیرند. ولی او كه مرد جوان بود. به نوبت به ذهنشان خطور کرد که خدا خوب ها را زودتر میبرد. مگر بد بودند؟ بعد به ذهنشان خطور کرد خدا بدها را نگه میدارد تا مکافات اعمالشان را همین جا ببینند. انگار فرصتی برايشان باقی بود. شاید کمی راضی کننده بود. فاتحه ای تند تند خواندند ولی بعد دوباره ارام خواندند تا دیگران هم برایشان آرام بخوانند. بعد فکر کردند و صحیحش را آرام خواندند تا دیگران صحیحش را بخوانند. بعد چند بار دیگر خواندند تا دیگران برایشان چند بار دیگر بخوانند. هر کسی دور وبرش را نگاه میکرد و مغموم تر نشان میداد. چه کسی اولین نفراز آن جمع جدا میشود؟ این سوالی بود که دست آخر به ذهنشان رسید. و فاتحه ی آخر همه را از آنجا تاراند و هر کسی به سمتی رفت.....

 

 و این هم دقیقا چیزی بود که در متن قبلیم در موردش نوشته بودم!لینک از تیگلاط بودش

راستی پیوندهای روزانه رو هم راه انداختم.خالی از لطف نیست دیدنشون

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 18  توسط آزاده  | 

من برای تو میخونم

هنوز از این ور دیوار

هر جای گریه که هستی

خاطره​هاتو نگه دار

تو نمیدونی عزیزم حال روزگار ما رو

توی ذهن آینه بشمار

تک تک آرزوها رو

خورشید رو از ما گرفتند

شکر شب، ستاره پیداست

....

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

...

 

دارم سیاوش قمیشی گوش میدم، یاد شبهایی که با این آلبوم در سال 82 به صبح رسوندم به خیر! مهر ماه سال 82، تا خودِ صبح بیدار مینشستمو این آلبوم رو گوش میدادم! از شدت فکر به دیوونگی میرسیدم، 24 ساعت بی هدف آنلاین بودم و ....، خدا رو شکر که اون شبهای پر تنش تموم شد و به آرامشی که تا اون موقع مزه نکرده بودم رسیدم و زندگیم رنگ دیگه​ای به خودش گرفت. شکرت خدا جون!

این روزها مثل دیوونه​ها همش به مرگ و چگونه مردن فکر میکنم. به هیچ عنوان نمیتونم با هاش کنار بیام، مثل بختک افتاده به جونم:( بعد از دیدن داییم که به اون حال اسفناک افتاده، این فکر بیشتر در من تشدید شده. داییم از اون مرد سالارهای وحشتناک بود در زمان خودش که کسی رو حرفش نمیتونست حرف بزنه، خلاصه کلام اینکه خیلی خشن بود، 2-3 سال پیش سکته مغزی کردش که یه کم بی​حالش کرده بود، اما اوایل عید امسال سکته دیگه​ای کرد که کلا حافظه کوتاه مدتش رو از بین برد و حافظه بلند مدتش هم کمی تا قسمتی دست خورده:( چند روز قبل اومده بود خونمون، مردی که من شخصا ازش کمی ترس داشتم مثل بچه​های کوچولو شده بود، تمام درها و پنجره​ها رو مجبور شدیم قفل کنیم که یه وقت نره بیرون:( توی خونه سرگردون بود! حرفهای بی​ربط میزد که مجبور بودیم همه رو تایید کنیم و ..... یجورایی خیلی هولناکه این قضیه برام! عقل درست حسابی که ندارم، به جای اینکه این روزها رو به خوشی بگذرونم مثل این " علی با غم​ها" افتادم گوشه خونه و نیهیلیست بازی از خودم در میکنم:( خدا جون، داداشم راست میگه همیشه که پینوکیو آدم شد ولی آزاده آدم بشو نیست! آخه تقصیر من چیه؟!

این چند روز هوای مشهد خیلی گرم بود. این چند روز همش سر درد داشتم.، تا حالا این مدل سر درد رو تجربه نکرده بودم:( فکر کنم از نشانه​های بالا رفتن سن باشه!

کلاسهای ایرو بیک همچنان ادامه داره، چهار ماهه که مقاومت کردم و دو در نکردمش:) موفقیت بزرگیه!

عکس بالا از هم از هنرهای منه! یه پا عکاسم واسه خودم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 14  توسط آزاده  | 

چهارشنبه از سفر برگشتم.

حرف واسه گفتن، خاطره برای تعریف کردن، شادی برای قسمت کردن، درد برای بازگو نکردن زیاد دارم ولی حوصله برای دل دادن و بازی با کلمات ندارم. انگار اون یه ذره احساس برای ثبت لحظهها از من گرفته شده.

کابوس جنگی که در هر محفلی که میری ازش صحبت میشه، قیافه نحسی که شده تصویر دیفالت در شبکههای ایران و گرانی و تورم و ...، امید به زندگی جدیدی که شروعش نکردیمو در من کم میکنه.

سفر خوش گذشت. دل کندن سختتر از دفعات قبل بود و من هر دفعه که میرم تهران بیشتر از قبل از زندگی در این شهر درندشت که کسی کسی رو نمیشناسه میترسم و بیشتر از قبل مایل به این میشم که زندگی جدیدمو زودتر شروع کنم.

عکس بالا رو در راه برگشت از زنجان به تهران گرفتم! از سایه خودم و یوسف:) قشنگه نه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 20  توسط آزاده  | 

اول اینکه خیلی ببخشید کمی تا حد زیادی تنبل شدم در آپدیت کردن.

راستش آخرِ هفته دیگه میخوام برم تهران پیش همسر گرام و از اونجا هم خونهی مامان و بابای همسر عزیز  که توی شهری هستش که حدود 3-4 ساعتی با تهران فاصله داره و به قول معروف پاگشا کُنندم:). از طرف دیگه تهران رفتنمون به اتفاق خانواده برای امر دیگهای هم هستش که کاملا خیره، میخوام خواهر شوور بشم و از این حرفا!

بعدش اینکه من باز سخت درگیر لباس خریدن و این حرفا هستم و امری مسخرهتر از خرید کردن در این دنیا وجود نداره!

بعد از مدتها دارم آلبوم "شب نیلوفری – ابی" رو گوش میدم و خاطرات خوبی که از سال 82 دارم برام زنده میشه. نوســـــــــــــــــــتالوژی....

دلم برای وبلاگ قدیمیم که درِش دو سال و نیم نوشتم تنگ شده. و باز هم نوســــــــــتالوژی ...

دلم یه قالب جدید میخواد، اما حوصلشو ندارم که بشینم با کد ها سر و کله بزنم.

یه سری میزنم به سایت آریا و میبینم که اثری ازش نیست و یادم میاد که فقط برای دو سال شارج کرده بودمش، اولین سایتی بود که طراحی کردمش. اواخر سال 82، و بی انصافها پولمو خوردن و ندادن. و نوســــــــــــــــــــــــــتالوژی ادامه داره...

فردا صبح باید برم دارایی، آخرین مهلت برای پرداخت مالیاتمون. شاید آخرین کاری که برای شرکتآمارپویان شرق خواهم کرد. یادش به خیر، چه زمانی رو در اونجا با شرکا گذروندیم. شیده، پگاه، آزاده، آقای عظیمایی!!! متاسفانه حالش نیست که برم و تغییراتی رو در سایت بدم و اسم خودم و آزاده رو پاک کنم! و نوســـــــــــــــــــــتالوژی اعصابِ آدمو خط خطی میکنه..

"دینگو" که سگ عطیه(خواهرزادهام)است، مریضه و من براش ناراحتم. آخه طفلکی خیلی سگه یعنی اینکه از نژاد"German shepherd" ها است و کلی پاچه گیره اما الآن فلج شده و حتی پارس هم نمیتونه بکنه:( حیوون زبون بسته!

زده به سرم!!

فکر کنم باید ابی رو خفه کنم!

 

...تحمل کن عزیز دل شکسته

تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریهی من

به یاد دلخوشیهای فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست

هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده توست

صدایی از من عاشق اگر هست...

 

پ.ن۱: الان رفتم تو وبلاگ قدیمیم و یه سری به لینکهای بغلیش زدم،شانسی روی زاغارت کلیک کردم و دیدم که دوباره شروع کرده به نوشتن. وبلاگ قشنگیه

پ.ن2: تو آرشیو عکسام گشتم و عکس کوچیکیه دینگو رو پیدا کردم. ببینین چه سگیه! خیلی خفنه نه؟! اینجا دو سه ماهش بود!

پ.ن3: یه لینک باحال دارم، اما روم نمیشه بذارمش! شرمنده!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 15  توسط آزاده  | 

چند شبِ قبل، من و همسر گرامی داشتیم صحبت میکردیم، یهو همسر گرام طبعِ شعرشون باز شد و برام یه غزل سرودن که واقعا اونقده بداهه همشو پشتِ هم ردیف کرد که من کلی کیفول شدم! حالا هم میذارمش اینجا که شما هم استفاده کنید. فقط یه یادآوری بکنم که همسر گرام مشهدی نیست و مشهد هم زندگانی نمیکنه:)

 

من ندانستمو در چاه فتادم چون یوس (منظور حضرت یوسف است و برای رعایت قافیه "یوس" گفته شده . در اینجا "یوسف" ایهام هم دارد. )

تا که پیدا کنم اندر ته چاهی یک دوس (همان دوست است،باز هم کلمه صحیح فدای قافیه شده)

لیک دریافتم آنجا نبود دوست همی

تا که رفتم ز ته چاه رسیدم تا توس

سر برآوردم از آن چاه نگه کردم من

دیدم اندر بر آن شهر یه دختر بس لوس (اینجا هم به خاطر قافیه لطف نموده و منو لوس عنوان کردند!واقعا مرسی)

گفتم ای دختر خوشگل به چه نازت بخرم؟!

گفت من پول وَخواهم و نخواهم من بوس (این پول خواستن هم جریانی دارد که در حوصله اینجا نیست)

من بگفتم که به یک دل بخرم نازت را

که بیرزد برِِ جانانِ خودم بیش از توس

 

من واقعا به آقامان (به لهجه مشهدی بخونید) افتخار میکنم!:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 0  توسط آزاده  | 

من بسی خشنود و سرخوش هستم از اینکه اعلام کنم که دیروز پُرُوِ لباسم بود و با سربلندی از این امتحانِ بسیار سخت و کشنده خلاصی یافتم! باشد که لاغری همیشه حکمفرما باشد. هر چند که همه مرا به سخره می گیرند زمانی که می گویم یک کیلو و نیم چاق شده ام چرا که اعتقاد دارند وزن 52 کیلو، به خودیه خود کم است. باری، من که گوشم بدهکار نیست!

اینم آخه شد شانس؟!! این چه وضعشه!؟ چرا یهو اینقدر طلا گرون شد آخه؟!!؟ ما هنوز حلقه نخریدیم:(( آخه چرا!؟!؟ به کدامین گناه؟!؟!

من خیلی از کلاسهای ایروبیک دوسم میاد! مخصوصا با مربیای که ما داریم!

هوایِ مشهد هم که دیوونه است! اون از هوای هفته قبل که اونقدر سرد بودش که آدم جرات نداشت از خونه بیاد بیرون و نه این دو سه روز که اینقده هوا خوب شده که میشه بدون لباس گرم رفت بیرون! انشاالله که هفته دیگه هم هوا همچنین خوب باشه. هر چند که دو رو بریهام (درست بید؟!)  اعتقاد دارند که روز نامزدیم به علت اینکه تهدیگ زیاد می خورم کاملا هوا خفن خواهد بود و رگبار و غبار صبحگاهیه فراوونی رو پیش بینی کردند. باشد که خدا بر ما رحم کناد!

میبینم که افتادم به مزخرفگویی و کسی هم نیست جلومو بگیره! تحملم کنین، خوب میشم!

در ضمن خواهرزاده گرامی فرمودند که عکسی که این کنار گذاشتم رو عوض کنم چرا که زشته. منم سعی کردم که یه عکسِ بهترتر پیدا کنم و اینجا بگذارم!

با اجازه رخصت!!

باقی بقایتان، جانم فدایتان!!

خـــــــــــــوب میشم!!! قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول:)

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 14  توسط آزاده  | 

از سه شنبه کلاسهای ايروبيک رو به منظور در هم کوبيدن کاسه کوزه اضافه وزنِ بدهنگام تا ۲۶ دی، شروع نمودم. لازم به توجه است که حدود ۵۰۰ گرم از آن روز وزن کم کردم اما هنوز ۱۰۰۰ گرم ديگر باقيست. باشد که ديو چو بیرون رود فرشته در آيد:)

دارم موجهای منفی رو از خودم دور ميکنم و سعی هم ميکنم که خودم هم کمتر موج منفی بفرستم. فوقِ فوقش اینه  که آرايشگر مورد نظر گند ميزنه به سر و صورتم و عکاس خانوم هم ميفرمايند که نميشه عکسها رو طوری روتوش کرد که قيافه آدمیزادانهای از شما در بياد. در نتيجه همه اينها، من نبايد در مراسمم برج زهرمار بشم که!! چون که خانواده خودمون که منو به قيافههای بسيار بدتر از اون ديدند،ميمونه خانواده داماد که اونها هم ميدونن که من آش خالهام! خورده نخورده پاشونم:)) (جناب همسر قرائت نفرمايند اين خط آخر رو!:))

مشکل ديگهای که من دارم اين هستش که وقتی صدای موزيک لزگی و يا بابا کرم بياد من هيچ مقاومتی نميتونم بکنم و ناخودآگاه شروع به رقص مینمايم. از طرفی چون من در اون شب خاص لباس خاصی هم به تن دارم نميتونم زياد عرض اندام کنم و واقعا دچار عقده بسيار بسيار بزرگ و ناراحت کنندهای ميشوم! چه بايد کرد؟!!!:(( هيـــــــــــــــــــــــــــــچ کی منو دوست نداره:((

 من با این همه مشکلهای بزرگ بزرگ چطور موجِ منفی در نوَکُنم؟!

پ.ن: هوای مشهد کمی بهتر شده!!!کمی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 18  توسط آزاده  | 

چه خوش گفت اخوان ثالثا:

 

 - سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

 به اكراه آورد دست از بغل بيرون

 كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

....

 

مشهد به طرز وحشتناکی سرده! سرد به معنای واقعيه کلام! کاش برف بياد!

از وقتی که جريان مراسم نامزدی پيش اومده من هر روز زيباتر از ديروز ميشم:( صورتم که اصلا جوش نداشت الان پر از جوش شده:( حدود 5/1 کیلو چاق شدم:( موهام مثل موی پيشی شده:( واسه خودم دلبری شدم که نگو و نپرس:(( تازشم الان سه روزه که دست راستم عليل شده و شده قوز بالا قوز! جونم براتون بگه که الان من يه عروس خانوم بسيار خوشگل و تو دلبرو هستم!

ديروز داشتم وبلاگ آبی مايل به بلو رو ميخوندم، کاملا درکش ميکنم. من هم شبا خواب (به عبارتی کابوس) ميبينم که رفتم آرايشگاه و ساعت ۵ عصره ولی هنوز نه کارِ موهام کامل شده و نه آرايش صورتم از طرفی هم ساعت ۶ برای آتليه وقت گرفتم و اگه سر ساعت نرم پولم ميسوزه:(( کابوس پشت کابوس:((

اصلا هيــــــــــــــــــــــــــــــــچ کی منو دوست نداره:((

کار يادبودها و ميز نامزدی رو به مزون نسپردم چونکه پول خون باباشون رو ميگيرن برای يه گل و بلبل و سنبلی که ميخوان رو ميز سمبل کنن. چنين شد که با دختر عموهام تصمیم گرفتیم که خودمون اتود بزنیم:)! اِندِ ديزاينر هستيم دیگه، چه کنیم؟:D

میدونم دلم برای این روزا تنگ خواهد شد، اما....

باز هم خواهم نوشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 21  توسط آزاده  |