تبليغاتX
در کوچه های بیقراری - تناقضات

در کوچه های بیقراری

بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

چهارشنبه از سفر برگشتم.

حرف واسه گفتن، خاطره برای تعریف کردن، شادی برای قسمت کردن، درد برای بازگو نکردن زیاد دارم ولی حوصله برای دل دادن و بازی با کلمات ندارم. انگار اون یه ذره احساس برای ثبت لحظهها از من گرفته شده.

کابوس جنگی که در هر محفلی که میری ازش صحبت میشه، قیافه نحسی که شده تصویر دیفالت در شبکههای ایران و گرانی و تورم و ...، امید به زندگی جدیدی که شروعش نکردیمو در من کم میکنه.

سفر خوش گذشت. دل کندن سختتر از دفعات قبل بود و من هر دفعه که میرم تهران بیشتر از قبل از زندگی در این شهر درندشت که کسی کسی رو نمیشناسه میترسم و بیشتر از قبل مایل به این میشم که زندگی جدیدمو زودتر شروع کنم.

عکس بالا رو در راه برگشت از زنجان به تهران گرفتم! از سایه خودم و یوسف:) قشنگه نه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 20  توسط آزاده  |