من برای تو میخونم
هنوز از این ور دیوار
هر جای گریه که هستی
خاطرههاتو نگه دار
تو نمیدونی عزیزم حال روزگار ما رو
توی ذهن آینه بشمار
تک تک آرزوها رو
خورشید رو از ما گرفتند
شکر شب، ستاره پیداست
....
لعنت به چراغ سرخ
لعنت به چراغ سبز
...
دارم سیاوش قمیشی گوش میدم، یاد شبهایی که با این آلبوم در سال 82 به صبح رسوندم به خیر! مهر ماه سال 82، تا خودِ صبح بیدار مینشستمو این آلبوم رو گوش میدادم! از شدت فکر به دیوونگی میرسیدم، 24 ساعت بی هدف آنلاین بودم و ....، خدا رو شکر که اون شبهای پر تنش تموم شد و به آرامشی که تا اون موقع مزه نکرده بودم رسیدم و زندگیم رنگ دیگهای به خودش گرفت. شکرت خدا جون!
این روزها مثل دیوونهها همش به مرگ و چگونه مردن فکر میکنم. به هیچ عنوان نمیتونم با هاش کنار بیام، مثل بختک افتاده به جونم:( بعد از دیدن داییم که به اون حال اسفناک افتاده، این فکر بیشتر در من تشدید شده. داییم از اون مرد سالارهای وحشتناک بود در زمان خودش که کسی رو حرفش نمیتونست حرف بزنه، خلاصه کلام اینکه خیلی خشن بود، 2-3 سال پیش سکته مغزی کردش که یه کم بیحالش کرده بود، اما اوایل عید امسال سکته دیگهای کرد که کلا حافظه کوتاه مدتش رو از بین برد و حافظه بلند مدتش هم کمی تا قسمتی دست خورده:( چند روز قبل اومده بود خونمون، مردی که من شخصا ازش کمی ترس داشتم مثل بچههای کوچولو شده بود، تمام درها و پنجرهها رو مجبور شدیم قفل کنیم که یه وقت نره بیرون:( توی خونه سرگردون بود! حرفهای بیربط میزد که مجبور بودیم همه رو تایید کنیم و ..... یجورایی خیلی هولناکه این قضیه برام! عقل درست حسابی که ندارم، به جای اینکه این روزها رو به خوشی بگذرونم مثل این " علی با غمها" افتادم گوشه خونه و نیهیلیست بازی از خودم در میکنم:( خدا جون، داداشم راست میگه همیشه که پینوکیو آدم شد ولی آزاده آدم بشو نیست! آخه تقصیر من چیه؟!
این چند روز هوای مشهد خیلی گرم بود. این چند روز همش سر درد داشتم.، تا حالا این مدل سر درد رو تجربه نکرده بودم:( فکر کنم از نشانههای بالا رفتن سن باشه!
کلاسهای ایرو بیک همچنان ادامه داره، چهار ماهه که مقاومت کردم و دو در نکردمش:) موفقیت بزرگیه!
عکس بالا از هم از هنرهای منه! یه پا عکاسم واسه خودم!
