دور گودال چهارگوش تنگ جمع شده بودند و دستهاشان را جایی گذاشته بودند تا زیادی نباشد. به درون گودال نگاه میکردند. خطر از بیخ گوششان گذشته بودند و حداقل حالا نوبتشان نبوده است. هر کسی انگار زیر پایش را نگاه میکند قصد دارد زودتر گودال را پر کنند و از آنجا دور شود. با نوک پاهایشان نم نم خاک را سرازیر میکنند توی قبر. همه اشان میدانستند که پیر ها زودتر میمیرند. ولی او كه مرد جوان بود. به نوبت به ذهنشان خطور کرد که خدا خوب ها را زودتر میبرد. مگر بد بودند؟ بعد به ذهنشان خطور کرد خدا بدها را نگه میدارد تا مکافات اعمالشان را همین جا ببینند. انگار فرصتی برايشان باقی بود. شاید کمی راضی کننده بود. فاتحه ای تند تند خواندند ولی بعد دوباره ارام خواندند تا دیگران هم برایشان آرام بخوانند. بعد فکر کردند و صحیحش را آرام خواندند تا دیگران صحیحش را بخوانند. بعد چند بار دیگر خواندند تا دیگران برایشان چند بار دیگر بخوانند. هر کسی دور وبرش را نگاه میکرد و مغموم تر نشان میداد. چه کسی اولین نفراز آن جمع جدا میشود؟ این سوالی بود که دست آخر به ذهنشان رسید. و فاتحه ی آخر همه را از آنجا تاراند و هر کسی به سمتی رفت.....
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 18  توسط آزاده
|
