...
هان ای عقاب عشق
از اوج قلههای مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غمانگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد
آن بی ستارهام که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و زندگی
با اینکه ناله میکشم از دل که :
آب...آب...
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
فریدون مشیری
خیلی بیشتر از یه ماهه که آپدیت نکردم، این مساله علاوه بر اینکه میگه تنبل شدم، اکانت نداشتم، مشهد نبودم یه چیزه دیگهای هم میگه و اون هم اینکه هر زمانی که بخوام اعتیادمو به اینترنت ترک کنم، میتونم و این خیلی خوبه!
زندگی در جریانه، گهی پشت به زین و گهی زین به پشت! با هم خوشیم، درگیر میشیم، گاهی من بادمجون زیر چشاش میکارم، گاهی اون میزنه فک و دهنمو با هم میاره پایین:( کاریش نمیشه کرد زندگیه دیگه!
اکانت شبانه دارم، به وبلاگهایی که دوست دارم سر میزنم و از حال و روزگارشون دورا دور خبردارم ولی به سایتهای خبری سر نمیزنم، نمیدونم چه خبره! اینجوری بهتره! فقط جریان کاریکاتور و اینا بودش که در جریان هستم، اونم به این خاطر که روز اولی که تحصن شد در دانشگاه تهران، به تنهایی در خیابون انقلاب مشغول گشتیدن در بین کتابا بودم. جماعت اون سمت خیابون ( روبروی دانشگاه ) وایستاده بودن و متعجب از هم میپرسیدن که باز چی شده؟! هیچ کی خبر نداشت، منم خوب مسلما! بعدش از طریق دوست همسر گرام فهمیدم! خوب!! بعدش در جریان هستم که یاشار قاجار، دبیر انجمن پلی تکنیک و عابد توانچه دانشجوی فعال سیاسی و عضو شورای مرکزی انجمن پلی تکنیک رو هم دستگیر کردن و تا جایی که میدونم خبری ازشون نیست هنوز. اینا رو هم به واسطه یوسف که بچههای پلی تکنیک رو میشناسه، میدونم:D خدا به خیر کناد!
تعطیلات رو با شعرهای " پر کن پیاله را " و " کسی به در نمی زند- هوشنگ ابتهاج" (فکر کنم اسم شعرش همین بود) با یوسف به سر کردیم با صدای فوق العاده " محمدرضا شجریان" و گروه نوازنده فوقالعادهاش!!
در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
...
سه شبه که من و خواهرم خونه تنهاییم، البته درستش اینه که بگم من تنهام، آخه همشیره عزیز از ساعت 6:45 صبح تا 6 عصر سر کار میباشند و بعدش هم که میاد میگیره میخوابه:( و من با در و دیوار و البته جناب تلفن گذر ایام میکنم. اینو گفتم که بگم امروز برای اولین بار در عمر ناقابلم بدون حضور ناظر آشپزی کردم، ماکارونی درست کردم تــــــــــــــــــــــــوپ!! فقط ربش کمی کم بود و مثل ماکارونیای مامان ازش روغن نمیچکید! دارم کم کم با این حقیقت مسلم کنار میام که برای ادامه حیات خودم و همسر گرام مجبورم آشپزی کردنو یاد بگیرم و در سنگر آشپزخانه هم رخی بنمایانم، باشد که رستگار شوم! فردا هم قراره پلو درست کنم اما مشکل اینجاست که هنوز بلد نیستم خورشت بپزم:(
بعدش اینکه داشتم این پست نگار عزیز رو میخوندم، بس به دلم نشست. واقعا چرا این ذهنیت رو بعضی خانوما دارن که ازدواج کردن نشانه ضعفه؟! شاید بعضی از خانومها فقط به این خاطر ازدواج میکنن که یه پشتیبان داشته باشن برای قائم شدن که این هم به خاطره ضعف شخصی و تربیت اشتباهیه که از اول بعضی خانوادهها بالاخص سنتیاش میکنند. به نظر من تصمیم برای ازدواج یعنی شروع یه مبارزه، انجام یه ریسک، قدرت انتخاب، آماده شدن برای مقابله با حوادثی که در نتیجه دو تا شدن بوجود میاد و مشارکت برای حفظ و تداوم زندگی خودت و همسرت، یعنی بدون محابا فکرت، احساست و نه روحت رو با کسه دیگهای شریک کنی و شریک بشی برای همه زندگی همسرت با خوبیا و بدیاش، رو به سوی تکامل، اینا و هزار تای دیگه یعنی قدرت و روحیه مبارزه حویی! شاید بگین من زیادی گرمم ولی یه کم که به مساله "ازدواج" عمیقتر فکر کنین همه اینا رو به عینه میبینین!
اینا رو گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم:))
وایییییییییی یاد رفت بگم که همسر گزام برام ۳ تا کارتون آورده بود. عروس مرده، نمو، جوجه کوچولو. فقط عروس مرده رو وقت نشد ببینیم. Chicken Little که معرکه بود، از مهر ماه 1384 که تو روزنامه ارتباط عکسشو دیدم عاشقش شدم از بس که ماهه تا بالاخره این هفته دیدمش! بعدشم از بس که یوسف رو کچل کردم، یکشنبه که رفته بودیم پروما، چون عروسکشو پیدا نکردیم به عنوان پیش درآمد جاسوئیچیاش رو برام خرید:) قرار شد که عروسکشو بعدا بخره! من خیلی راه دارم تا بزرگ بشم!!
هوس یه مهمونیه توپ کردم، دوستام باشن و دختر عموهام و تا خود صبح بزنیم و برقصیم و تو سر و کله هم بزنیم و یه دلی از عزا در بیارم و در بیاریم! دلم که پوکید:( آییـــــــــــــــییی شیده و پگاه! که مثل دزدا میاین اینجا و بدون گذاشتن اثر انگشت میرین، با شماها هم هستما!! ردیفش کنین!
خوب دیگه! زیاد نوشتم. آببندی کردم تا یه ماه دیگه! خوش باشید!
پ.ن: دقت کردین که چقدر "یوسف، یوسف" کردم؟! گرمیم! نامزدیم! به روم نیارین، خجل میشم:D